تبليغاتX
اعتراف!


اعتراف!

         ممنون از تبریک صمیمانت لی لا جان!!!

این هم دفتر خاطرات آینده لی لا!!

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولي است كه من دانشجو شده ام شماره ي كلاس را از روي برد پيدا كردم توي كلاس هيچ كس نبود فقط يك پسر نشسته بود.. وقتي پرسيدم «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:بله، اما تشكيل نمي شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت: كه يكي دو هفته ي اول كه كلاس ها تشكيل نمي شود و خنديد با اينكه از خنديدنش لجم گرفتاما فكر كنم او از من خوشش آمده باشدچون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم مي خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاري اما شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد
******
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد من هم جوابش را ندادم شايد دوباره مي خواست از من خواستگاري كند وارد كلاس كه شدم استاد گفت:"دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟" يكي از پسرهاي كلاس گفت:«لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاري كند هيچ وقت جوابش را نمي دهم چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند! 
***
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم به نظرم مي خواست از من خواستگاري كند اما رويش نشد. اگر چه خواستگاري هم مي كرد، من قبول نمي كردم آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازه ي خودم باشد! =

  ***
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشي را كه برداشتم، پسري گفت: خانم ميشه مزاحمتون بشم؟ من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمي دانم چي شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كردگمانم باورش نمي شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم خجالتي نباشد                                                                                                               ا! 
  ***
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد مي كرد دانشگاه نرفتم اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوي مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود.. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه اش بروم مي گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفي دربيايد، چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد                                                                                 ا!
                                                   
***
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه مي خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتي كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمي دهم، بعد هم گوشي را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم مي‌كرد، ولي شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
                                           
***
چهارشنبه:امروز يكي از پسرهاي سال بالايي كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهي كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم مي‌خواست از من خواستگاري كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتي برايش مي‌شوم؛ اما من قبول نمي‌كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسي تنه نزند                                                             ا!
 
***
 
جمعه : امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواي تلفنش را نمي دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد                                                                            

*** ا.                         
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتي گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتي است. حالا مطمئنم كه او نمي تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم غيرتي نباشد، چون اين كارها قديمي شده!

***
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمي كنم؛ چون شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم هي مرا امتحان نكند!

***
دوشنبه: امروز روز بدي بود. همان پسر سال بالايي شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلي ناراحت شدم گريه هم كردم ولي حتي اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمي كنم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد                                                                                    ا!

***
شنبه :   امروز يك پسر بچه توي مغازه ي اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هي بابا بابا مي گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگري نداشته باشد.

***
يكشنبه: امروز همان پسري كه روز اول ديدمش اومد طرفم. مي دانستم كه دير يا زود از من خواستگاري مي كند. كمي كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاري كنم و اجازه بگيرم كه كمي با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك داشته  باشد !
***
ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاري نكرد. من مي دانم مي ترسم و آخر سر هم
 مجبور مي شم زن اكبرآقا مكانيك بشم.واي

نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 8:33 PM توسط مینا| |

   

سلام به تمام دوستان!!!!خوبین؟!؟!؟

خب امروز چهارشنبه س!" ۱۸/۹ "؛ به معنا دقیقتر تولد مـیـــــــنــا !

از همین جا تولدتو تبریک میگم!!!

نکتــــه :البته کادو بمونه واسه وقتی که مهمونمون کردی!!!

                                  

فـعـلا بــــــــــــــــــــــای

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 4:8 PM توسط لی لا | |

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیز ها در دنیای خاکی چیست؟
برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترین ها را پیدا کند

و در صورتی که آنرا پیدا کند تمام تاج و تختش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال پرس و جو از افراد مختلف

به این نتیجه می رسد که با توجه به حرف ها و صحبت های مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم.

شاید جواب تازه ای داشت.

بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد

....

و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد.

....

چوپان هم می گوید تو باید مدفوعت را بخوری!!!!!!!!!!!!!!!!


وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد.

ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی،

اما مطمئن باش پاسخی را که پیدا کرده ای غلط است.
تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.....

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به 
 تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد،


سپس چوپان به او می گوید:

"کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو یه خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است را بخوری" !!!

نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 7:6 PM توسط لی لا | |

I AM THANKFUL: 
خدا رو شکر میکنم:


FOR THE WIFE
 
WHO SAYS IT'S HOT DOGS TONIGHT,
BECAUSE SHE IS HOME WITH ME,
AND NOT OUT WITH SOMEONE ELSE.

برای همسرم

که میگه امشب شام سوسیس داریم, چون امشب خونه پیش منه و نه بیرون با کس دیگری.

FOR
THE HUSBAND

WHO IS ON THE SOFA 
BEING  A COUCH POTATO, 
BECAUSE  HE IS HOME WITH ME 
AND  NOT OUT AT THE BARS..

برای شوهرم

که مثل یه گونی سیب زمینی افتاده روی مبل، چون خونه پیش منه و نه بیرون توی بارها.

FOR THE TEENAGER 
WHO IS COMPLAINING ABOUT DOING DISHES 
BECAUSE IT MEANS SHE IS AT HOME, 
NOT ON THE STREETS.

برای نوجوانی

که از شستن ظرفها شکایت دارد و این یعنی خونه مونده و تو خیابون  نیست.

FOR THE TAXES I PAY 
BECAUSE IT MEANS I AM EMPLOYED.

برای مالیاتی که پرداخت میکنم

چون به این معناست که شغلی دارم.

FOR  THE MESS TO CLEAN AFTER A PARTY 
BECAUSE IT MEANS I HAVE BEEN SURROUNDED BY  FRIENDS.

برای شلوغی و کثیفی خانه بعد ار مهمانی

چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.


FOR THE CLOTHES THAT FIT A LITTLE TOO SNUG
BECAUSE IT MEANS I HAVE ENOUGH TO  EAT.

برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن

چون یعنی غذا برای خوردن دارم.


FOR MY SHADOW THAT WATCHES ME WORK 
BECAUSE IT MEANS I AM OUT IN THE SUNSHINE

برای سایه ای که شاهد کار منه

چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.

FOR A LAWN THAT NEEDS MOWING, 
WINDOWS THAT NEED CLEANING, 
AND GUTTERS THAT NEED FIXING 
BECAUSE IT MEANS I HAVE A HOME

برای چمنی که باید زده بشه، برای پنجره هایی که باید تمیز بشه و ناودانهایی که باید تعمیر بشه

چون یعنی خانه ای برای زنگی کردن دارم.


FOR ALL THE COMPLAINING 
I HEAR ABOUT THE GOVERNMENT 
BECAUSE IT MEANS WE HAVE FREEDOM OF SPEECH.

برای تمام شکایاتی که در باره حکومت میشنوم

چون یعنی ازادی بیان وجود دارد. (؟)منظور ایران نیست!


FOR THE PARKING SPOT 
I FIND AT THE FAR END OF THE PARKING LOT 
BECAUSE IT MEANS I AM CAPABLE OF WALKING 
AND I HAVE BEEN BLESSED WITH TRANSPORTATION
.

برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم

چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.


FOR MY HUGE HEATING BILL
 
BECAUSE IT MEANS I AM WARM.

برای هزینه بالا برای گرمایش

چون یعنی خانه گرمی دارم.


FOR THE LADY BEHIND ME IN CHURCH 
WHO SINGS OFF KEY
 
BECAUSE IT MEANS I CAN HEAR.

برای خانمی که در کلیسا پشت سرم با صدای بدی میخواند

چون یعنی گوشم میشنود.


FOR THE PILE OF LAUNDRY AND IRONING 
BECAUSE IT MEANS I HAVE CLOTHES TO WEAR.

برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند

چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.

 

FOR WEARINESS AND ACHING MUSCLES
AT THE END OF THE DAY
 
BECAUSE IT MEANS I HAVE BEEN CAPABLE OF WORKING HARD.

برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز

چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.

FOR THE ALARM THAT GOES OFF
IN THE EARLY MORNING HOURS
 
BECAUSE IT MEANS I AM ALIVE.

برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند

چون یعنی هنوز زنده هستم. (البته اگه اشتیاقی واسه ‌‌ز‌ندگی کردن باشه)

 

AND I AM THANKFUL: 
FOR THE crazy people I work with 
BECAUSE they make work interesting and fun!

و خدا را شکر میکنم برای همکاران دیوانه ای که دارم

چون باعث میشوند کار برایم جالب و خوب باشد.
     
AND FINALLY, FOR TOO MUCH

E-MAIL 
و در آخر برای این همه ایمیل
BECAUSE
IT MEANS
I HAVE FRIENDS WHO ARE

THINKING OF ME.. 
چون یعنی دوستان زیادی دارم که به فکر من هستند..

Live well, Laugh often, & Love with all of your heart!

خوب زندگی کنید! زیاد بخندید! با تمام قلبتان دوست بدارید!

 

نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 7:48 PM توسط مینا| |

                                          

بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمرم

نهایت هر چیزی همین 10 تا بود

از بابا۱۰ تا بستنی که می خوا ستم

  مامانو 10 تا دوست داشتم

 خلا صه ته دنیا همین 10 تا بود و این 10 تا خیلی قشنگ بود

حالا نمی دونم که دنیا چقدره نهایت دوست داشتن چندتاست

ده تا بستنی هم کفافمو نمی ده

 اما می خوام بگم دوستت دارم می دونی چقدر؟

به اندازه همون ده تای بچگی!!!

                                    

نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 6:40 PM توسط لی لا | |


ناپلئون بناپارت : هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز .

آلبرت انیشتین  : هیچ وقت چیزی رو خوب نمیفهمی مگر اینکه بتونی به مادربزرگت توضیحش بدی

اسکار وایلد : همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند . 
 
آلبرت انیشتین: دستهایت را برای یک دقیقه بر روی بخاری بگذار ، این یک دقیقه برای تو مانند یک ساعت میگذرد . با یک دخترخوشگل یک ساعت همنشین باش ، این یک ساعت برای تو به سرعت یک دقیقه میگذرد و این همان قانون نسبیت است !

 ناپلئون بناپارت : مذهب چيزي است كه مانع كشته شدن پولدار بدست فقير ميشود . 
 
مارک تواین : بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی ! 

 آلبرت انیشتین : مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند .

جاني كارسون: مردي را ميشناختم كه سيگار كشيدن ، مشروب خوردن و ... را ترك كرد  و از آن به بعد تا قبل از خودكشي زندگي سالمي داشت . 
 
 ژوزف استالين :مرگ يك نفر تراژديه ، مرگ يك ميليون نفر آمار ! 
 
 ماهاتما گاندي :آنچنان زندگي كن گويي كه فردا خواهي مرد ، آنچنان بياموز گويي كه تا ابد زنده خواهي ماند . 
 
 البرت هوبارد : زندگي رو زياد جدي نگير ، چون هرگز از اون زنده بيرون نميري . 
 
 آلبرت انیشتین : انسانهای باهوش مسائل را حل میکنند ، نوابغ آنها را اثبات میکنند . 
  
 ژان کوكتو : ما بايد به شانس ايمان بياوريم ،‌ تا كي ميتوانيم موفقيت كساني را كه دوستشان نداريم تفسير كنيم 

 

پی نوشت:مگه چیه لی لا خانم؟حالا منم یه بار جوش آوردم!!اشکالی داره؟! صد بار تو یه بارم من!!

من تا حالا به کسی نمی گفتم ولی اون یه بار اگه نمی گفتم میشدم مثل کسی که بدون لباس فضانوردی تو ماه قدم بزنه!! چی میشه؟! میترکه!!

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 6:45 PM توسط مینا| |

           بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

           این جسم من از خاک است

                                            هم خاک شود روزی

           این روح من از پیکر

                                             پرواز کند روزی

            این خط من از دفتر

                                              هم پاک شود روزی

             هر کس که مرا خواهد

                                             این خط مرا خواند

            شاید بکند یادم

                                           افسرده شود روزی!

پی نوشت:اخ که دستم به مینا برسه!زمانی که من این حرفا رو میزدم،<دقیقا از ۴شنبه  سوری>خانم هی مسخرم میکرد که تو هنوز دست از این مسخر بازیا بر نداشتی؟!!!اونوقت حالا اومده همون حرفای منو تکرار میکنه!!

پی نوشت:ولادت امام هشتم بر همگی مبارک!  ۸/۸/۸۸

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 5:47 PM توسط لی لا | |

کم پیش اومده که من بخوام حرف دلم رو بنویسم

چون فکر می کردم لزومی نداره.

اما این دفعه فرق میکنه.

الان خیلی وقته که بغض تو گلوم داره خفم میکنه.

دلم میخواد با تمام وجودم داد بزنم.

بگم خسته شدم.خسته...

دیگه نمی خوام ادامه بدم.

نمی خوام زنده باشم.

دیگه نمی خوام تظاهر کنم.

تظاهر به شاد بودن...بی غم بودن....صبور بودن.

چقدر به دیگران لبخند بزنم و تو دلم اشک بریزم؟

چقدر ظاهر آروم داشته باشم و از تو فریاد بزنم؟

چقدر بغضم رو بخورم که مبادا کسی اشکم رو نبینه؟

دیگه طاقتم تموم شده...

حالم از این دنیا و آدماش بهم می خوره...

همه به فکر خودشونن...

همه...

من سالهاست که نمیخوام زندگی کنم....

اما مجبورم....

نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 8:19 PM توسط مینا| |

                    *******              ******
                          
 ****         ****
                                     ***

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 7:22 PM توسط لی لا | |

 

پسر کوچک مدتی بود که به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد. مادرش برای این‌که او را در یادگیری پیانو تشویق کند بلیت یک کنسرت پیانو را تهیه کرد و پسرک را با خود به کنسرت برد.

زمانی که به سالن وارد شدند و روی صندلی خود نشستند مادر یکی از دوستانش را دید و پیش او رفت تا گفت وگویی بکنند. زمانی که آن‌ها گرم صحبت بودند پسرک با کنجکاوی به سمت پشت صحنه رفت. مادر که از گفت‌وگو با دوستش فارغ شده بود به سمت صندلی خودشان برگشت و با تعجب دید که پسرک سرجایش نیست. در همین حین پرده کنار رفت و همه با تعجب پسر کوچکی را دیدند که پشت پیانو نشسته و قطعه کوچکی را می نوازد

در این زمان استاد پیانو روی سن و به کنار پیانو آمد و به آرامی به پسرک گفت: نترس، ادامه بده. و خودش نیز در کنار او قرار گرفت و در نواختن گوشه‌هایی از قطعه  کمک کرد. کودک نیز بدون هیچ ترسی به نواختن قطعه ادامه داد. این صحنه تمامی حاضران را تحت تاثیر قرار داد و شرایط بسیار هیجان انگیزی در سالن به وجود آمد.

حضور در این صحنه درست مثل حضور در عرصه زندگی است وقتی که احساس می کنیم مورد توجه هستیم سعی می کنیم نهایت تلاش خود را به کار گیریم، اما هنگامی که احساس می کنیم دست قدرتمندی از ما حمایت می کند، با اطمینان و اعتماد به نفس بیش‌تری از زیبائی های زندگی استفاده می کنیم.

بار دیگر که در مسیر زندگی دچار دلهره و هراس شدید، خوب گوش فرا دهید حتما صدای او را می شنوید که می گوید: نترس، ادامه بده.

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 10:2 PM توسط مینا| |

                      ****************************

رفتی یعنی خودت نخواستی بری من مجبورت کردم!
تقصیر من بود اما واقعا نمی دونم یه دفعه چی شد!؟

اگه من خواستم اگه تصمیم من بود چرا پشیمونم؟!

چرا چند شب تا صبح  هق هق گریه می کنم!؟

چرا از ترس  تمام تنم می لرزه ترس نابود شدن ترس تموم شدن این عشق!

اخه چرا اینجوریه!هان ؟!؟!؟تو بگو!

تو که میگوفتی عاشقمی میگفتی دوسم داری!پس کجاییییی؟!؟!
دیدی راست میگوفتم!؟دیدی طعنه  و کنایه نبود؟!؟دیدی دوسم نداری!؟!؟
یعنی انقد اون غرور لعنتیت مهمه!حتی مهمتر از من!؟!؟منکه معذرت خواستم دیگه چیکار باید میکردم؟!!؟!

چطور راضی شدی عذاب بکشم !؟چطور دلت اومد مثلا عشقت بشکنه هان؟!؟!؟!

تورو خدا بگو من کی احترامتو نگه نداشتم؟!می خوام خودت بگی!خودت قاضی شو!؟

تو هیچوقت عاشقم نبودی و نیستی!!!پس این وسط گناه منم دوس داشتن دیگه!!!!

چقد گفتم از سینا و نادیا حرف نزن!(اسم بردم چون همیشه میگفتی باور نمی کنی این مطالب واسه تو باشن!)

چقد گفتم حرفای شاعرانه نزن!نگو دوسم داری نگو عاشقمی نگو من زندگیتم!؟؟!

حالا  که جدا شدیم فهمیدی چرا میگفتم نگو؟!؟!
می گفتم نگو چون الان میون گریه دارم بهشون  میخندم!اما نه به حرفای تو!
به حماقتم به نفهمیم به خریت خودم!گفتی و منم باورشون کردم اما حالا دیگه دل کندن غیره ممکنه!

می دونی عشق فاصله هارو از بین میبره!حتی عشق یه طرفه !

فاصله سنی فرهنگی اجتماعی اقتصادی و...............

گرچه این فاصله هارو فقط من حس نمی کردم!تو خودت خوب حسشون می کردی و به من یاداوری!

یعنی دوباره باید فاصله هارو بچینم!؟؟!؟!؟!

(برگی از دفتر خاطره هام

 این مطلب اخرین مطلب عاشقونه ای که نوعی خاطره به حساب میاد!ممنون که اینم تحمل کردین شاید خاطره هامو بنویسم ولی نه اینجا شاید یه وبه دیگه!به هر حال ممنون از توجهتون!:D)

              عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 3:35 PM توسط لی لا | |

بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد که عاقل گشته ام
گويا او مرده در من کاينچنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

هر دم از آيينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر،به چشمت چيستم؟
ليک در آيينه مي بينم که واي
سايه اي هم زآنچه بودم نيستم

 

همچو آن رقاصه هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش

 

ره نمی جویم به سوی شهر نور
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام

 

میروم...اما نمی  پرسم ز خویش
ره کجا؟...منزل کجا؟...مقصود چیست؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست

 

او چو در من مرد،ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گویا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در بر گرفت

 

آه...آری...این منم...اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست،نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست،کیست؟


فروغ فرخ زاد

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 4:10 PM توسط مینا| |

         

ok506c.jpg

!

121318575964.jpg

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 2:50 PM توسط لی لا | |


نگه دگر به سوي من چه ميکني
چو در بر رقيب من نشسته اي
به حيرتم که بعد از آن فريب ها
تو هم پي فريب من نشسته اي

 

به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا
که جام خود را به جام ديگري زدي
چو فال حافظ آن ميانه باز شد
تو فال خود را به نام ديگري زدي

 

برو...برو...به سوي او،مرا چه غم
تو آفتابي...او زمين...من آسمان
بر او بتاب زآنکه من نشسته ام
به ناز روي شانه ستارگان

 

بر او بتاب ز آنکه گريه ميکند
در اين ميانه قلب من به حال او
کمال عشق باشد اين گذشته ها
دل تو مال من،تن تو مال او

 

تو که مرا به پرده ها کشيده اي
چگونه ره نبرده اي به راز من؟
گذشتم از تن تو زانکه در جهان
تني نبود مقصد نياز من

 

اگر به سويت اين چنين دويده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو

 

کنون که در کنار او نشسته اي
تو و شراب و دولت وصال او
گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بي زوال او

فروغ فرخ زاد

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 5:26 PM توسط مینا| |

 

  نگاهت کردم و تو رویت را برگرداندی

و اکنون

. . .

داده سخن هارا بر سر خود می‌کشم

با اینکه میدانستم وادی دروغ مدتهاست

. . .

عشق و محبت مرا چه آسان به خودخواهیت فروختی

تو کسی‌ بودی که ازش قلهٔ فتح نشدنی‌ ساخته بودم

ولی‌ افسوس

. . .

ولی‌ افسوس که آن قلهٔ فتح نشدنی‌ شکست !

جدایی ، اشک ، دوری ، غریبی

اشك . . اشك . .

چيزي است كه بيش از همه با آن سر و كار دارم

واژه هايي هستند که بارها در ذهنم مرور ميشوند

. . .

خاطره ها تلخ ترین بخش زندگی اند

و

 خاطرات ما بخشی از تلخ ترینها بود . . ! !

راستی چون چند نفر می خواستن راجب اهنگ وبلاگ بدونن باید بگم:
این موسیقی مال اهنگ everything i do i do for you از اقای rayan adams هستش!!

از همه دوستانی که به این وبلاگ سر می زنن ممنون!

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 8:51 PM توسط لی لا | |


Design By : Night Skin